آرزویی که من دارم
زمان به آرامی، خونسردی و بی اعتنا به گردش بی انتهای خود
ادامه می دهد
شبها مانند همیشه،در پی روزهای آینده و عقربک ساعت
پیوسته روی صفحه ایام می لغزد و ارقامی را که نشانه گذشت عمر است پشت سر می نهد.
آن هنگام که تاریکی محو می شود. و خاموشی دلپذیر و روان بخش شب
که بر فراز شهر دامن گسترانیده بود جای خود را به سپیده درخشان بامداد می دهد
آن هنگام که شبنم بر گلبرگهای زنبق خنده می زند و طنین خنده اش در باغ می پیچد
و بر گلها بوسه می زند.
آن هنگام که پرستوی فکرم در فضای بیکران و مبهم آینده بال می گشاید.
آرزویی شیرین و جانبخش زنگ از آینه قلبم می زداید و به آینده ای درخشان نویدم می دهد
آن گاه اندیشه های مختلف پیاپی در سرم می آیند و می گذرند
و احساس می کنم در جستجو و طلب چیزی هستم .
و آن تنها یک آرزوست که در دلم شوری بی پایان برمی انگیزد.
آرزویم ،آرزویی پوچ نیست و چنان نیست که هر لحظه او را فراموش
کرده به دنبال آرزوی بزرگتر بروم بلکه آرزویی است که سالها در دل دارم
من با خود عهد و پیمان بسته ام که از آن کهنه سرابهای فریبنده و آمالی که در این سنین پای بند پسران جوان است دست بشویم
من به افق آرزوهایم نگریستم ، و در میان آن آمال بیکران آرزویی یافتم که همچون مرواردی درخشان در آن میان جلوه گری می کند
با اراده ای آهنین گامی در صحرای عقل برداشته ام و همچنان با احساس و تعقل پیش می روم.
پیش می روم تا همان گونه که نسیم بامدادی شاهد شکفتن گلهاست
من نیز تماشاگر شگفتن گل سپید آرزویم باشم آرزویی که لطیفتر از نسیم و شدید تر ازطوفان می باشد .
سوگند یاد می کنم به آرامش باشکوه شامگا هان به سپیده درخشان بامدادان به خنده زنبق و به نام بزرگ تو ای تنها آرزویم با عزم راسخ
به سویت روان میگردم
و تا ترا چون جان شیرین در بر نگیرم از پای ننشینم.
اطمینان دارم که روزی به آرزوی بزرگ خود می رسم و آن وقت است
که طعم خوشبختی درا به معنای حقیقی می چشم و آن زمان است که فرزندی شایسته برای پدر و مادرم و خدمتگزاری
برای میهنم باشم . « فهیم»